محمد بن حسين البيهقي

651

تاريخ بيهقى ( فارسي )

چنان بود كه آنجا مقام كردند ، و خواجه بو القاسم نديم در وقت بدرگاه آمد و سلطان را بديد و بسيار نواخت يافت كه بسيار رنج كشيده بود ، و با وى خلوتى كرد ، چنان كه جز صاحب ديوان رسالت خواجه بونصر مشكان آنجا كس نبود و آن خلوت تا نزديك نماز ديگر بكشيد ، پس به خانه بازگشت 1 . و ديگر روز ، يوم الاثنين لثمان بقين من شوّال 2 ، مرتبه‌داران و والى حرس 3 و رسول‌دار با جنيبتان 4 برفتند و رسولان خان را بياوردند . و سراسر شهر را زينت و آيين 5 بسته بودند و تكلّفى عظيم كرده و چون رسولان را بديدند ، چندان نثار كردند به افغان شال 6 و در ميدان رسوله 7 و در بازارها از دينار و درم و هر چيزى كه رسولان حيران فروماندند . و ايشان را فرودآوردند و خوردنى ساخته 8 پيش بردند . و نماز ديگر را همه زنان محتشمان و خادمان روان شدند باستقبال مهد ، و از شجكاو نيز آن قوم روان كرده بودند با كوكبه‌يى 9 بزرگ كه گفتند بر آن جمله كس ياد نداشت . و كوشك را چنان بياراسته بودند كه ستّى زرين و عندليب 10 مرا حكايت كردند كه به هيچ روزگار امير آن تكلّف نكرده بود و نفرموده ، و در آن وقت همه جواهر و آلت ملك 11 بر جاى بود كه هميشه اين دولت بر جاى باد . و چند روز شهر آراسته بود و رعايا شادى مىكردند و اعيان انواع بازيها مىبردند 12 و نشاط شراب مىرفت تا اين عيش بسرآمد . و پس از يك‌چندى رسولان را پس از آنكه چند بار بمجلس سلطان رسيده بودند و عهدهاى اين جانب استوار كرده و بخوانها و شراب و چوگان بوده و شرف آن بيافته ، به خوبى بازگردانيدند سوى تركستان سخت خشنود . و نامه‌ها رفت درين ابواب سخت نيكو ، و در رسالتى 13 كه تأليف من است ، ثبت است ، اگر اينجا بياوردمى ، قصّه سخت دراز شدى ؛ و خود سخت دراز مىشود اين تأليف و دانم كه مرا از مبرمان 14 بشمرند ، اما چون مىخواهم كه حقّ اين خاندان بزرگ را به تمامى گزارده آيد ، كه بدست من امروز جز اين قلم نيست ، بارى 15 خدمتى مىكنم . و روز پنجشنبه بيست و پنجم شوّال از نشابور مبشّران 16 رسيدند با نامه‌ها از آن احمد على نوشتگين و شحنه 17 كه : « ميان نشابوريان و طوسيان تعصّب 18 بوده است